قصه پارسا وویلن
بابای پارسا ویلن می نوازد طبق روال همیشه بابا مهدی وقتی از سر کار می اومد ساعتی از روز را برای نواختن ویلن صرف می کرد وبه تمرینهای خود ادامه می داد پارسا هم چون این کار بابابرایش عادی شده بود بازی خود را می کرد بعضی از وقتها هم که بابا آهنگ شادی می زد پارسا شروع به رقصیدن می کرد در حدود چند هفته پیش تا بابا ویلن رااز کیف بیرون می آورد پارسا اصرارشدید می کرد که بابا ویلن را به اوبدهد ولی بابامهدی هم که ویلن قیمتی خود به هیچ عنوان به کسی نمی دهد اون هم پارسا که ممکن است هرلحظه ویلن را به سمتی پرتاب کندبلاخره تصمیم گرفتیم که برای پارسا ویلن بخریم تا شاید بی خیال ویلن بابا مهدیبشه به هرحال بعد از گشتن های زیاد به اسباب بازی فروشی ها ویلنی را برای آقا پسر خریدیم مهدی پیشنهاد داد که تا رسیدن به خونه ویلن را به پارسا نشون ندیم من هم قبول کردم به خونه که رسیدیم مهدی ویلن را را روی openآشپزخانه قرار داد وپارسا را به بهانه اب خوردن به آشپزخانه صدا زد پارسا آب راکه خورد همین که داشت بر می گشت چشم قشنگش به کارتون ویلن خورد و یک دفعه به مهدی گفت پارسا یعنی این را به پارسا بده وما هم ویلن را به پارسا دادیم خیلی خوشحال وذوق زده شده بود در همین حین هم مهدی ویلن خودش را آورد وشروع به نواختن کرد پارسا هم به تقلید از بابا مهدی هر کاری را که بابا می کرد به دقت نگاه می کرد وبلافاصله انجام می دادواز دیشب تا حالا ویلن را از خود جدانکرده تا به حال به هیچکدام از اسباب بازی هایی که براش خریدیم اینقدر علاقه نشون نداده امیدوارم که با این علاقه ای که داره و باکمک با جون بتونه در ویلن زدن موفق بشه این بود قصه پارسا وعشقش به ویلن قربون خودت وویلنت بش مامان
این هم ویلن بابا جون



قصه پارسا وویلن
